دوشنبه ۳ شهريور ۱۳۹۳

 

 

 

 

 

 




ادامه مطلب
دوشنبه ۳ شهريور ۱۳۹۳




 

 

 


 



ادامه مطلب
دوشنبه ۳ شهريور ۱۳۹۳

بعد از گپی بسیار دلنشین با استاد کوچکپور مسیرمان را پیش گرفتیم. جنگل گیسوم با زیبایی های فریبنده و درختان سر به فلک کشیده اش انگیزه ای شد تا در مسیرش دل بسپاریم، جنگل را سکوتی فرا گرفته بود و صدای پرندگان از لابلای آن آنچنان آرامشی را به تو انتقال می داد که دوست داشتی در سایه سار درختان به خواب عمیقی فرو بروی، همیشه طی کردن جاده های جنگلی حس کارتن آلیس در سرزمین عجایب را برایم تداعی می کرد و این بار نیز این چنین بود انتهای این مسیر به بیکران می رسید پیوندشان بسیار مبارک بود و ما را در شادمانی به هم رسیدنشان شریک کردن دریا و جنگل

 


اما این شادمانی پایدار نبود کمی آنطرفتر صدای تیشه تبر طنین صدای خوش جنگل را در هم می شکست

 

می زد و می زد، تیشه به ریشه درختان می زد، پرندگان نیز خاموش شده بودند انگار با ترس نظاره گر بودند...

بوی بلال و صدای ترق،ترق چوب ها در آتش و استقبال مسافران گذری انگیزه مرد را برای تبر زدن بیشتر می کرد

بدون شرح

بدون شرح



حال و روز مسکن مهر هم دسته کمی از این درختان نداشت

دیر رسیدیم درختان را به دار آویخنه بودند





ادامه مطلب
دوشنبه ۲۳ تير ۱۳۹۳
حال که این مطلب را می نویسم در گرگان هستیم روزهای آخر سفرمون را سپری می کنیم دلمان تنگ شده نه برای تهران نه برای خانه مان بلکه برای همه کسانی که ما را پذیرفتند و خانه هایی که میهمانشان بودیم  و خاطره این سفر را تا ابد ماندگار کردند
سفرنامه کامل  این سفر بزودی بروز رسانی می شود


ادامه مطلب
شنبه ۱۴ تير ۱۳۹۳
حال از تنگه هرمز، سواحل هیمشگی خلیج فارس، جنوبی های خونگرم، بندرگاه ها، لَنج های پهلو گرفته، کَپرها، آبادی ها و ویرانه ها،  شن زار ها، شوره زار ها، تپه های ماسه بادی روان، تندیس ها و از جنگل های حرا گذشتیم. ما سراب هایی را دیدیم که جلوتر از ما می دویدند، و خشکسالی که در کمین نشسته بود برای سرزمینم دعا کنید ایرانم را سیراب می خواهم




در چابهار هستیم ، دیار مردمانی پاک، مردمی که سخاوتمندانه نیستی شان را با تو شریک می شوند، بلوچ ها

چیتبال کوشکی رسیده و در فرودگاه منتظر ماست


ادامه مطلب
چهارشنبه ۱۱ تير ۱۳۹۳
مسیرمان را پیش گرفتیم تا شهر میرآباد، به بهانه گرفتن چند عکس از پیرمردانی که دور هم با پوشش کردی جمع بودند ایستادیم ماشین جلوی درب یک خیاطی توقف کرد دو جوان جلوی درب مغازه نشسته بودنند کمی چشم تو چشم همدیگر شدیم و از آنها گذر کردیم عکس هایمان را گرفتیم و در هنگام برگشت ...
محمدرضا :ما داریم می ریم به سمت مریوان اینجا یا جلوتر جایی برای اقامت هست؟
جوان اول : جلوتر که هیچ جا نداره و همش روستاست، داخل اینجا هم فقط یک مهمانپذیر هست بذارید من یک زنگ بزنم
من: اِ محمدرضا ما که نیومدیم بریم مهمانپذیر، اگر نیمشه که بیا بریم جلوتر تو مسیرمون چند تا روستا هست.
محمدرضا :عزیز جان، ما مزاحم شما نمی شیم، نمی خواهیم به زحمت بیافتید
جلوی مغازه مرد مسنی شاهد صحبت ها و تعارف های ما بود
جوان اول : اصلاً چرا مهمانپذیر بیاید منزل ما بذارید من به مادرم تماس بگیریم والا، اونجا بهتر بلاخره خونه هست و راحترین
بفرمائین داخل مغازه ، خنک تر هست بفرمائین تا من هماهنگ کنم
مرد مسن داخل مغازه شد: سلام خیلی خوش آمدین، از کجا تشریف آوردین، توریستی اومدین
و محمدرضا شروع کرد راجبه سفرمون و کارهایمان توضیح داد، دو جوان با هم به کردی صحبت می کردند اصلا چیزی متوجه نمی شدم اما از حالت صورت جوان دوم فیهمیدم که خیلی موافق پییشنهاد دوستش به ما نبود که ما رو به خونه ببره
من: ما نمی خواهیم تو زحمت بیافتید اگر امکانش نیست که ما بریم چون امشب بازی ایران و آرژانتین هست و برای ما مهمه که این بازی ببینیم
جوان اول : نه من دارم به شورای شهر زنگ می زنم ببخشید،قرار هست بیاین اینجا، ماردم رفته خونه خالم و نمیدونستم ببخشید که امکان پذیرایی در خونه خودمون نداریم ولی اگه اجازه بدین براتون با جایی دارم هماهنگ می کنم، خیلی شرمنده شدم به خدا، ببخشید که اینطوری شد.
محمدرضا : نه آقا، اختیار دارین شما ببخشید که ما مزاحم شما شدیم
جوان اول : زنگ زدم ، الان میان
من: شما اهل فوتبال هستین
جوان اول: نه اصلاً نگاه نمی کنم
من: ولی بازی امشبو نگاه کنین ، قرار هست که اتفاق های خیلی خوبی بی افته قرار هست که زیست توپی که نشونتون دادیم...
مرد مسن : خوب پس که اینطور، حالا اگه نشد منزل ما هست،اونجا تلویزیون هم داریم دور هم می شینیم بازی می بینیم ما کردها میهمان را خیلی دوست داریم والا، ولی ما تهران که می آییم اینطوری نیست، حتی وقتی بدون لباس کردی هم که باشیم، از هر کی آدرس بپرسی اصلا تحویلت نمی گیره، آدم خیلی گیج می کنن، خدانکنه آدم تو تهران لنگ بشه
من و محمدرضا هر دوتا سکوت کردیم و به هم نگاه کردیم راست می گفت در این سفر این را از زبان چندمین نفری بود که می شنیدیم وای برما ، وای بر شهر
جوان اول: آقای ... آمد، مسئول مرکز مخابرات اینجا هستن، بفرمائین براتون تو مرکز جایی هماهنگ کردم
من : تو مرکز مخابرات؟
جوان اول : آره ، اونجا ما به مسافرهای نوروزی هم بعضی وقتی اسکان میدیم، خیالتان راحت دیگه ببخشید منزل نتونستیم در خدمت باشیم ، خیلی ببخشد ، واقعا شرمنده شدم
مسئول مرکز مخابرات : بفرمائین، سلام خیلی خوش آمدین، با ماشین آمدین؟
ما از جوان اول و دوم و مرد مسن خیلی تشکر کردیم و سپس خداحافظی
وقتی رسیدم ، اصلا باورم نمی شد، اقامت ما در داخل ساختمان مخابرات بود، و اتاقی که تلویزیون داشت، قسمت های مختلف آشپرخانه، سرویس بهداشتی و حمام را به ما نشان داد و شماره تلفنش را داد و گفت هر چی نیاز داشتین به من زنگ بزنین و سپس کلید پارکینگ و در ورودی ساختمان را به ما تحویل داد و رفت
من و محدرضا هر دو متعجب بودیم، نه به خاطر اینکه محل اقامتمون در اینجا بود بلکه به خاطر همه احساس مسئولیتی که تمام آنها نسبت به ما داشتن، ما فقط یک سئوال کردیم و آنها نهایت سعی شان را انجام دادند، حتی موقعی که جوان دوم داشت دوستش را به کردی متقاعد می کرد که ما را در منزل نپذیرند ، مرد مسن به کردی به آنها چیزی گفت و سپس ما را برای منزل خودش دعوت کرد ، ما در حریم شهر بودیم تا قبل از این تصورم بر این بود که تمام این روحیات در فضای شهری خیلی کمرنگ تر شده اما آنها به ما یاد دادند که هر جا که باشیم اصالت و هویت چیزی است که تا ابد ماندگار خواهد شد همین و بس


ادامه مطلب
چهارشنبه ۱۱ تير ۱۳۹۳
حال در قلمرو اقوام کرد هستیم به واسطه تورهایی که در منطقه کردستان و کرمانشاه داشتم تقریباً شناخت نسبی از روحیات غریب نوازی آنها بدست آروده بودم اما آنچه که در این سفر بر ما گذشت و اتفاقاتی که در میان آنها تجربه کردیم بسیار جالب بود، برداشت را به عهد خودتان می گذارم اما آنچه که دیدم را برایتان شرح می دهم
به پیرانشهر رسیدیم، دور اولین میدان 4 نفر نشته بودند آدرس بهترین رستوران شهررا پرسیدیم و همه آنها بلند شدند و آنچنان سلام گرمی دادند که ما خودمان هم جا خوردیم، سپس 4 نفری با هم شروع کردن به آدرس دادند کلی خوش آمدگویی گفتن
جلوتر از یک ساندویچی آدرس چلوکبابی را پرسیدیم، من با خودم فکر کردم که آدم آدرس کبابی را که از ساندویچی نمی پرسه اما باز یک سلام گرم این بار مرد جلو آمد و با محمدرضا دست داد و سپس آدرس را با لبخند به ما داد.
وقتی در رستوراد وارد شدیم و نشستیم،اول همه یه نیم نگاهی ما را نگاه کردند و مسئول رستوران گفت دایی جان برین بالا ، خانوادگی هست و راحتر هستین
سپس گارسن اول سلام خیلی خوش آمدین از کجا آمدین؟ قدمتون سر چشم، بفرمایین چی میل دارین، دستور بدین.
گارسن بعدی خیلی خوش آمدین رستوران خودتون هست هر چی کم و کسر بود به من بگین و برامون علاوه بر آنچه سفارش داده بودیم ماست و خیار هم آوردن گفتن نوش جان مهمان ما بعد مسئول رستوران آمد دایی جان صفا آوردین، چیزی کم ندارین، خیلی خوش آمدین، اینجا راحتین
واقعا یک لحظه احساس کردم هیئت دولتم و برای بازرسی رفتم
و سپس موقع حساب کردن غذا خیلی اصرار کردن که میهمان ما باشین وقتی محمدرضا خواست به آنها انعام بدهد قبول نکردند و گفتند شما اینجا میهمان ما هستین و با لبخند گرمی ما را بدرقه کردند



ادامه مطلب
دوشنبه ۲ تير ۱۳۹۳
از سه استان اردبیل،آذربایجان شرقی و غربی هم عبور کردیم و در نشت و هم نشینی با آنان و سایرین یافتیم که میهمان برای آنها بسیار عزیز و ارزشمند است و شیوه پذیرایی با در نظر گرفتن جزئیات آنچنان رعایت می شود که میهمان خود نیز خجل زده می شود آنها الگوهای رفتاری خاص خود را دارند که به نظرم  ریشه در اقلیم و شرایط آب و هوایی زندگی آنان دارد در خصوص پذیرایی از میهمان وجوه مشترک زیادی دارند اما در چگونگی پذیرش میهمان بلاخص غریبه که باشد رفتار های متمایزی نشان می دهند
اقوام ترک در برخورد اول با غریبه شاید به سان مردم شمال گرم و صمیمی برخورد نکنند ولی وقتی متوجه حضور شما به عنوان غریبه ای باشند که نیاز به کمک داشته باشد با شناخت کمی که نسبت به شما پیدا می کنند اصلاً دریغ نخواهند کرد
وقتی در شمال وارد منزل کسی می شوی آنان بسیار راحت با میهمان برخورد می کنند و اجازه می دهند تا خود میهمان آنطوری که مایل هست احساس راحتی کند اما در میان ترک ها، آنان بسیار میهمان همراهی می کنند و کاملا سعی می کنند مراتب راحتی او را در تمام لحظات همنشینی فراهم کنند.

حال نکاتی چند از گذرایمان و مشاهداتمان
1- میزبان همیشه در خارج از فضای اصلی خانه چند قدمی به استقبال میهمان می آید و همچنین به هنگام  خداحافظی میهمان، حتماً تا پای در، او را بدرقه می کند 
2-    هنگام ورود به خانه، صاحب خانه اول اجازه می دهد تا میهمان وارد شود و اگر در ابتدای امر این قضیه اتفاق نیافتاد حتماً با تعارفات متوالی حق تقدم را به میهمان می دهد 
3-    وقتی وارد می شوی تاکید می کنند که کجای منزل بنشینی که معمولا بهترین جای خانه را که میهمان احساس راحتی کند را نشان می هند
4-    بعد از ورود میمهان کفش های او را جفت می کنند 
5-    همانطور که در برداشت قبلی گفتم چایی در پذیرایی های ما الویت دارد در میان ترک ها بلافاصله بعد از پذیرایی اولین چای و خالی شدن لیوان، چای دوم آورده می شود
6-    میهمان هر کجا که بنشیند وسایل پذیرایی را در دسترس آن می گذارند مثلاً اگر خانه مبله باشد هرگز از میهمان این تقاضا را نمی کنند که جابجا شود بلکه میز پذیرایی را بلند می کنند و در جلوی میهمان می گذارند 
7-    اگر در خانه بچه کوچک باشد خیلی به بچه اجازه سر و صدا نمی دهند و بسیار مراقب هستند که کودکشان چطور رفتار می کند چگونه در جلوی میهمان می نشیند و غیره
8-    اعضای خانواده در حضور میهمان نیز با هم بسیار محترمانه برخورد می کنند
9-    با هر رفت و آمد میهمان به خارج از خانه ،تمام اعضای خانواده به نشانه احترام به میهمان  از جا بلند می شوند و می نشینند
10-    در آشپزخانه حتماً جایی اختصاص به ظرف و ظروفی دارد که خاص میهمان است و فقط در میهمانی ها از آن استفاده می شود 
11-    در هنگام غذا خوردن بسیار توجه به خوردن میهمان دارند تا کم نکشد و بسیار مایل هستند که در همان ابتدا بشقابت را پر و مفصل بکشی تا مبادا تعارف کنی گرسنه بمانی
هنگام کشیدن غذا به غذایی که قرار هست در جلوی میهمان قرار بگیرد توجه ویژه دارند مثلاٌ اگر غذا قورمه سبزی باشد ظرف جلوی میهمان پر گوشت و پر ملات تر خواهد بود و حتماً از او خواهند پرسید که غذای تهیه شده باب میل او است یا خیر
در خانه هایی که اقامت داشتیم تعداد رختخواب های میهمان با ملافه های نو و تشک های گل دوزی شده و مرتب بسیار زیاد است آنها برای میهمان هایی بالای 15نفر هم آمادگی لازم را دارند 


ادامه مطلب
دوشنبه ۲ تير ۱۳۹۳
ماشین در جلوی جمعی از زنان و دختران ایستاد ( شهر مرزی آواجیق، روستای دشتک)
من : سلام عصرتون بخیر
... :سلام ، بُیرون،نَمَنی استیسیز
می خواستم ببینم که اینجا جایی برای اقامت هست یا اینکه بتونیم شب را سپری کنیم
...: اینجا، نه، بورادی یِر یُخ ، باید برین ماکو
...: فارس دی، دیینً یر یُخ دی
من:آره ولی ما داریم از اونجا می آییم تا شهر بعدی یا جایی که بخواهیم اقامت بگیریم هم فاصله خیلی زیاده، اینجا تو روستا خانه ای هست که بتونیم شب و بمونیم
یک نفر دیگر: دیینً بیلرلَردن بوردا یر یُخ دی (بهشون بگین اینجا جا نیست)
لیلا: بیراز دایان چند دگیگه ، بابا، بابا   ( چندقیقه صبر کنید)
علی :سلام ، شما کی هستین،اینجا چی کار می کنین، مدرک دارین، چی همراتون هست، ایراد نداره، بریم کلانتری اگه اونا گفتن مشکل ندارین بیاین خونه ما، قدمتون سر چشم
حمیده: ماشینا قُی بورا، اینجا بیائید نزدیک هست
من: نه ما با ماشین خودمون می آییم، اینطوری بهتره
حمیده: نه اینجا پارک کن بیا، راهی نیست نزدیک دی
حمیده: ببخشیدا اینجا گَریب که می یاد، خیلی نَمی شناسیم، می ترسیم اینجا گاچاگ انسان میشه میبرن ترکیه ،خیلی افغانی میاد ما مَردمون که نباشه خیلی می ترسیم، هیچ کی را راه نمیدیم.
در مسیر کلانتری :
محمدرضا :  مارا ببخشید، مزاحم شما هم شدیم
علی: نه مزاحتی نیست ، شما انیجا مهمان ما هستین ولی روستاست دیگه گریبه که میباد حرف در می یارن فلانی راه داده خونش بعد مرزبانی فکر میکنه من گاچاگ کردم می خوام شما را ببرم ترکیه
در کلانتری: ....
وچندی بعد
علی:  بفرمائین، خیلی خوش آمدین ، بفرمائین بالا بشینین، سودا چای بیار
علی و حمیده بهمراه 4 دخترشون (سودا،لیلا،عذراو نسیم) میزبان ما شدند، آنها فراتر از انتظار ما، رسم میهمان نوازی را ادا کردن در زیر به قسمت هایی از چگونگی میمان نوازی آنان اشاره خواهم کرد
، هنگام بازگشت از کلانتری همسایگان به ترکی و خنده تیکه انداختند می گفتند بلاخره میهمان شما شدند دیگه و حمیده از ما جانب داری می کرد و می گفت حالا یه امشب و اینجا باشن چی می شه مگه.
وقتی ما درحال خوردن چای بودیم علی رفت از خونه بیرون وقتی برگشت دیدم لامپ خریده تا خونه را به خاطر حضور ما نورانی تر کند
هر وقت که محمدرضا جابجا می شد تا شارژر وسایلمون را به پریزهای مختلف بزنه بلافاصله یک پتو زیر پاش پهن می کردند که پایش رو موکت اذیت نشه
آنان گله دار بودند و سگ های گله نیز داشتند هر باری که من و محمدرضا به خارج از خانه میرفتیم بلافاصله عذرا ما را همراهی می کرد تا سگ ها از دیدن ما پارس نکنند تا احساس خطر نکنیم
با اینکه ما ساعت 9 شب آنجا رسیدیم آنها برای ما شام مفصلی فراهم کردند و هرچقدر ما اصرار کردیم که چیزی تدارک نبینند نپذیرفتند
آنها به کوچکترین پرسش های ما توجهات زیادی می کردنند برای مثال ( محمدرضا فقط پرسید که اهل فوتبال هستید و لیلا بلافاصله تلویزین را روشن کرد و کانال 3 را زد و تا پاسی از شب فوتبال پخش می شد حتی اگر قرار بود سریال دلخواهش را می دیدند)
و از همه جالبتر اینکه قبل از ورود به روستا به ما گفته بودن که اینجا امن نیست آنها خود نیز این مسئله را می دانستند وبه خاطر اینکه ما احساس آرامش بیشتری کنیم به هنگام خواب کلید اتاق خواب را به ما دادند و گفتند که در را از پشت قفل کنید تا راحت بخوابید
صبح روز بعد علی برایمان نان بربری تازه سفارشی (کنجدی) خریده بود
و موقع خداحافظی نیز حمیده برایمان از پنیری که خودش درست کرده بود با نان محلی داد
که حال این مطلب را می نویسم چندی پیش تماس گرفتند نگرانمون بودند بینند امشب را چطور و در منزل کی سپری می کنیم


سودا ، نسیم، عذار

محمدرضادر حال توضیح دادن  زیست توپ و 32گونه

بسیار دوست داشتنی بود سر سفره همش نگران ما بود که گرسنه از سفره کنار نرویم


ادامه مطلب
دوشنبه ۲ تير ۱۳۹۳

ماشین جلوی خانه پیرمردی ایستاد (شهر گِرمی، بخش گیلارلو)
من : سلام
...: بویرون (بفرمائید)
من: خوب هستین ما قرار بود امشب به پارس آباد بریم ولی
...: من فارسی بیلمِرَم، عزیز، های عزیز گَل (من فارسی نمیدونم، عزیز، آی عزیز بیا)
من: محمدرضا اینجا ظاهراً فارسی متوجه نمی شن، یعنی میذارن
عزیز: سلام، بفرمائید
من : سلام عصرتون بخیر، ما قرار بود امشب و در پارس آباد باشیم ولی ظاهراً تا اونجا فاصله زیاد داریم خواستیم اگر امکانش باشه شب را در کنار شما بگذرونیم
عزیز : چَرا نَمی شی، هم اینجا خونه ماست هم اون خونه پایینی، هرجا شما راحتین
...: بو کیمیدی؟ اوزگَه دی؟ کیمین غیزی دی (این کیه؟غریبه هست؟دخترِ کیه)
عزیز: غریب دی، ایستیر بو گِجَه بوردا قالا (غریبه هستن،می خوان امشبو اینجا بمونن)
...: ها چوخ خوش گَلمیسیز، ساق اولون، بیرون یوه بُیرون قاپو قاباقیندا پیس دی بُیرون ( آها، خیلی خوش آمدین، سلامت باشین، بفرمائین، جلوی در بدِ بفرمایین)
عزیز : دوست داری عروسی ما را ببینی امشب زنهای روستا جمع می شوند حنابندانِ
من: وای آره چه پیشنهاد خوبی، حتماً، اِ محمدرضا تو چی پس
عزیز: نگرانش نباش بهش بد نمی گذره
خانم برادر عزیز : بولار کیمدی، کیمه غزین دی (اینا کی هستن، این دختر کیه)
عزیز: گناخ دی، آپار طی دا، آقشام بیزیم یوه استیسیز قالاجاک ( مهمان هستند، ببرش عروسی، شب را میخواهند اینجا بمانند)
خانم برادر عزیز: خوش آمدی گَل ، بیا، ترکی بیلر سَن ، ترکی دانش (خوش آمدی،بیا،ترکی بلدی ترکی صحبت بکن)
من : ترکی بیلِرَم، بیلمیَم دانِشام ، بیز دا ترک دی ( من ترکی متوجه می شم نمی تونم صحبت کنم ما هم ترکیم)
خانم برادر عزیز : اُستُون خوش گَلیمیش
من به اتفاق خانم برادر عزیز رفتم، زهرا کمی دیرتر می آمد وقتی وارد مجلس شدم همه من را نگاه
می کردن ، مستقیم ، زیر چشی و در گوش هم پچ پچ می کردن می فهمیدم چه می گفتند  آنها از هم  می پرسیدند که این کیه، از کدوم روستاست ، اون یکی می گفت این که روستایی نیست، از شهر، اینجا چی کار می کنه، تنها اومده)

وقتی همه متوجه شدن که میهمانشان هستم یواش یواش شروع به لبخند زدن کردند، سلام و خوش آمدگوی کردن، دوست داشتن که در کنارم بنشینند ، همش نگران بودن که جای من راحت هست، اذیت نمی شم، پام سر نشده، پشتم پشتی هست ،تشنم نیست، چایی نمی خوای، گرسنم نیست و دغدغه های دیگر
عزیز هم برای اینکه به محمدرضا بد نگذزه به همراه برادرش، سایر فامیلهایشان را خبر کردند و رفتند در آلاچیقی نزدیکی سد گیلارلو و ترکی خوانند و نواختند


ادامه مطلب
به دنبالش می گشتیم قرار بود که فرصتی کوتاه از نمایشگاه و گالری عکس او بازدید داشته باشیم، نامش محمد کوچکپور کپورچالی بود روحش را دریا و جنگل و نگاهش را طبیعت یدک می کشید آنچه که تصور می کردیم با آنچه که دیدیم بسیار متفاوت بود این شد که ساعت ها نگاهش را دنبال کردیم.
عکس ها با تو غریبه نبودند او از نیست های امروز، از جنگل و جنگل نشینان و کوچ اجباری شان از آیین ها. مراسمات فراموش شده ،گنجینه ای دارد،باید رفت باید دید و تا ندانی و نشوی نمیدانی چه هنرمندی در این گالری عکس به دلهره آسیب و از دست دادن نگاتیوی های 30 سال نگاهش، شما را طلب می کند.
او زندگی را دنبال می کند عکسهایش فصل مشترک داشتند از خردسالی تا جوانی را گشته بود، تصور اینکه از کودک جنگل نشینی عکس بگیری و بعد از جستجویی سخت در جنگل  بعد از  13 سال بزرگیشان را به تصویر بکشی روح بزرگی را طلب می کند حال عکس عضوی از اعضای بدنش یا نه بهتر بگویم روحش را در بر گرفته
برایش از آنچه باید می گفتیم ، گفتیم و تی شرتمان به امضایش رسید

حالش آشفته بود و بی تاب، مار را نیز بی تاب لحظه های ناب گذشته کرد با او خیلی دور و خیلی نردیک را تجربه کردیم

نشود روزی به اینجا بیایی و سراغی از این مرد نگیری محمدکوچکپور کپورچالی را میگویم

 

کیلومتر23بندر انزلی - آستارا (سمت راست جاده)



ادامه مطلب
دوشنبه ۲۶ خرداد ۱۳۹۳
روز پنجم سفر را از  بندر انزلی به سمت آستارا پیش گرفتیم اما کسی چه می داند کیلومترهای بعدی چه می شود

بعد از عبور از پل انزلی و در ادامه مسیر عمارتی سفید رنگ در لابلای درختان خود نمایی می کرد به همین بهانه  فرصتی پیش آمد تا از کاخ موزه نظامی بندر نیز بازدیدی داشته باشیم. جزئیات بازدید از این کاخ موزه را در پستی جدا به اطلاعتان خواهم رساند.




مسیر مان را پیش گرفتیم  حال و روز تالاب انزلی پریشانمان کرد انگار تالاب در بین لنجنزار دست و پا می زد

انزلی را پشت سر گذاشتیم ،
سپس ادامه مسیر راه را گم کردیم و سر از شیراز در آوردیم

نه نه اشتباه شد سرستون های تخت جمشید را به کنار ساحل انتقال داده بودند!!! هیچ شرحی نیست






ادامه مطلب
شنبه ۲۴ خرداد ۱۳۹۳

در کرکاس دعوت عروسی داشتیم

تی شرت ما به امضای پیام دهکردی نیز رسید برایش از یوز پلنگ ایرانی، زیست توپ و میهمان نوازی ایرانی گفتیم

بدون شرح

باران شروع به باریدن کرد،بارید و بارید تقریباً دید ما رو تو جاده گرفته بود

مسیرمان را به سمت تنکابن و رامسر پیش گرفتیم و در تنکابن اهورا ستوده را دیدیم صرف یک لیوان سرگل چای چین بهاره در دفتر خدمات مسافرتی اهورا پس از تجربه یک باران سنگین لذتی بی نظیر بود

ذر قفسه کتاب،کارت پستال یوزپلنگ ایرانی خودنمایی می کرد

تقریباً 2 ساعت در دفتر اهورا با اینترنت کلانجار رفتیم و نتیجه ... بگذریم

و اینجا بود که اولین استان را طی کردیم و وارد استان گیلان شدیم

 

 

در ادامه مسیر دوست بزرگوارمان جناب آقای اسنفدیار ملاحسینی را که از راهنمایان خوب انجمن صنفی راهنمایان گردشگری استان مازندران بود را به همراه جمعی از خانواده شان ملاقات کردیم و اینگونه بود که استان مازندران به اتمام رسید

 

محمدرضا در حال توضیح دادن گونه های روی تی شرت

و در همین جا از همراهی صمیمانه دوستانی که مراتب لطفشون را تلفنی به ما رساندند تشکر می کنیم آقایان آرش خیر اندیش و محمد کاظم حلاج ثانی

باید مسیرمان را ادامه می دادیم در بندر انزلی دوستان بسیار گرانقدری منتظرمان بودند : چیترا ستوده عزیز و راما موسوی

 



ادامه مطلب
شنبه ۲۴ خرداد ۱۳۹۳
شنبه ۲۴ خرداد ۱۳۹۳

حال ما و نوار مرزی

 

علی رقم تصورم موبایل امکان دید واضح تری را فراهم می کرد

در همین نقطه

الان که این مطلب را می نویسم در تعمیر گاه هستم و به لطف جاده های خوب و آباد و دست انداز های استاندارد و رانندگی منحصر به فرد هموطنان تصادف کردیم. خاطرم هست یک روز قبل از شروع سفر مسعود از من پرسید از مسائل و سختی های سفر بگو و در جواب گفتم که قابل پیش بینی نیست تا ببینیم چی پیش می آید...

و اما آنچه پیش آمد و گذشت:

 

تصادف سنگینی بود

شوخی کردم

نه نه اشتباه شد ما حالمون خوبه این ماشین ماست


و تو این تعمیرگاه سه ماشین از یک مدل و از یک رنگ بودند.جالبِ نه ؟

این هم صحنه تصادف کارشناسان نظر بدنند(سپر عقب ماشیون جلویی خورد به سپر جلوی ماشین عقبی)

 


درصندوق بسته نمی شد شاید کمربند مانتوی من بهانه خوبی برای اینکار بود

قضیه رو کدخدا منشانه حل کردیم و با هم به تعمیرگاه رفتیم و محمدرضای خسته من که با دنگ و دونگ تعمیرگاه به خواب رفته بود، به هر حال این تصادف فرصتی شد تا هم یک ذوست خوب پیدا کنیم و من هم گزارش سفر روز دوم را تنظیم کنم

حال پیراهن ما به امضای آقای (عباس احمدی) از کارشناسان ارشد منابع طبیعی استان مازندران که با هم تصادف کردیم نیز رسید او و تعمیرکار ماشین هم با یوز ایرانی آشنا شدند. علی رقم اصرار دوستان برای ماندن در منزلشان باید به سمت کرکاس می رفتیم، منتظرمان بودند

 

 



ادامه مطلب
جمعه ۲۳ خرداد ۱۳۹۳

با رقص باد در لابه لای درختان و سمفونی قورباغه ها به خواب رفتیم و با تک نوازی خروسی از دور صبح را آغاز کردیم



هم آغوشی سرو و تاک


بعد از صرف صبحانه ای دلچسب در کنار طبیعت مسیرمان را پیش می گیریم علی ما را تا قسمتی از مسیر همراهی می کند

 

 

 


مادر حر زحمت و تدارک صبحانه را برایمان کشید


خانه در حال ساخت عکس فوق، که توسط کارگرانی که هم صبحانه ما شدند قرار هست تبدیل به بوم کلبه و محل آموزش علاقمندان به محیط زیست شود

از زاغ مرز مسیر را به سمت دریا کنار پیش گرفتیم فاصله 5 کیلومتر بیش نبود اما آنچه که در نقشه به عنوان راه آسفالته خاکی به آن اشاره شده فقط خاکی بیش نبود با مقداری آسفالت ( صرفاً جهت اطلاع)


سپس نیروگاه برق نکا که مفصل در رابطه با آن و مسائل تخریبی زیست محیطی آن خواهم نوشت



و از آنجا گهرباران

ما را در ادامه مطلب دنبال کنید

 



ادامه مطلب
پنجشنبه ۲۲ خرداد ۱۳۹۳

تهران را ترک می کنیم، از هندسه شهر خارج می شویم و خود را به جاده های رها می رسانیم با دریا قرار گذاشته ایم.


امروز وقتی به ساری آمدیم فراتر از انتظارمان اتفاق هایی افتاد که برایمان بسیار خوشایند بود به لطف و هماهنگی دوست همکارمون آقای علی شریف رضوی که از راهنمایان استان مازندران می باشد بلافاصله در بدو ورود به ساری، همراه جمعی از شهروندان ساری (حدود 80 نفر) که به مناسبت هفته صنایع دستی به صورت رایگان در تور ساری گردی شرکت کرده بودند، شدیم.


علی برای استقبال از ما با لباس محلی آمده بود.


 

 

در مسجد جامع فرح آباد ساری بعد از شنیدن توضیحات آقای محمودرضا علامه از دیگر همکاران در خصوص پروژه میهمان نوازی ایرانی صحبت کردیم. وقتی صحبت از یوز ایرانی به میان آمد تعداد محدودی آن را می شناختند یوز را هم معرفی کردیم.


 

 


در کنار هموطنان عزیزمون عکسی به یادگار با شعار ایران مرز میهمان نوازی گرفیتم

 

برای قرارمون بی تابم مقصد بعدی دریا است اولین نقطه مرزی

 

 

و...

 

ما را در ادامه مطلب دنبال کنید

 



ادامه مطلب
چهارشنبه ۲۱ خرداد ۱۳۹۳

جاده ما را می خواند

فردا سفرمان آغاز می شود به ساری خواهیم رفت و از آنجا اولین نقطه مرزی را خواهیم یافت مقدمات سفرمان به لطف دوستانمان آماده شده و قبل از هر اقدامی بر خود می دانیم که حق تشکر و سپاس را از زحمات این دوستان بجای بیاوریم

مرضیه نقیبی و  ویدا ولی زاده ، مسعود شکرنیا ، ثمین راثی ،منیره کریمخانی بسیار متشکریم از طرح ، نقش وهمکاری و حمایتتون بسیار سپاسگزاریم.




ادامه مطلب
دوشنبه ۱۹ خرداد ۱۳۹۳

حال به لطف بی دریغ دوست گرامیمان، آرش نورآقایی سفرمان رنگ و محتوای دیگری گرفته، هدفمان در این مسیر  به منظور جمع­ آوری مستندات و مشاهدات عینی میهمان نوازی ایرانی به عنوان یک هویت فرهنگی ایرانی، و همچنین معرفی برخی از گونه­ های در معرض خطر جهانی به عنوان یک مساله زیست محیطی تعریف شده. در این سفر از 16 استان مرزی عبور خواهیم کرد به منزل هموطنانمان مهمان خواهیم شد و پیام همنشینی و دوستی آدمیان را به یکدیگر خواهیم رساند

تجهیزاتمان را به روز کردیم و بی تابیم، تا شروع زمان سفرمان دو روز بیشتر باقی نمانده





همکاران و دست اندرکاران ما در این سفر به ترتیب از چپ به راست از ردیف بالا
1- دوربین عکاسی ام که به مناسبت این سفر هدیه گرفته ام
2- بلندگوی همراه،که در بین راهنمایان محبوبیت خودش را دارد
3- مودم سیم کارت خور که البته امیدورام پاسخگوی اینترنت ما در طی نقاط محتلف باشد
4- لپ تاپ اینجانب که بسیار وابسته اش هستم
5- کتاب اطلس راه های ایران
6- دوربین فبلمبرداری
7- جی پی اس
8- هارد اکسترانال
9- دستگاه power bank یا شارژر همراه
10- و در آخر چیتبال که هنوز در سفر هست و در ادامه مسیر به ما ملحق می شود که مابقی مسئولیت نگارش این سفرنامه به عهده اوست


ادامه مطلب
دوشنبه ۱۹ خرداد ۱۳۹۳

هر وقت که به نقشه ایران نگاه می کردم همیشه رویای طی کردن مرز ایران در ذهنم نقش می بست و خودم را در نقاط مرزی، در کنار دریای خزر، همسیر ارس تا جلفا، تا ماکو، در منطقه هورامان، قصر شیرین، مهران، حاشیه خلیج فارس، تنگه هرمز و دیگر مکان ها می دیدم که به باد و نسیم پیام می دادم. حال دیگر خیال نیست کوله بارم رو بستم و راهی می شوم، تنها نیستم همسرم همراهم هست و چیتبال که در قسمتی از مسیر به ما ملحق می شود و ما راهمراهی می کند.


به باد خواهیم گفت که ایران مرز مهان نوازی است تا آن را به گوش مردمان و همگان برساند باشد که باشیم برای فردای روشن سرزمینان ایران

 


16 استان را دور خواهیم زد



ادامه مطلب