در میان کرد ها 1

چهارشنبه ۱۱ تير ۱۳۹۳ | بازدید: 1877
مسیرمان را پیش گرفتیم تا شهر میرآباد، به بهانه گرفتن چند عکس از پیرمردانی که دور هم با پوشش کردی جمع بودند ایستادیم ماشین جلوی درب یک خیاطی توقف کرد دو جوان جلوی درب مغازه نشسته بودنند کمی چشم تو چشم همدیگر شدیم و از آنها گذر کردیم عکس هایمان را گرفتیم و در هنگام برگشت ...
محمدرضا :ما داریم می ریم به سمت مریوان اینجا یا جلوتر جایی برای اقامت هست؟
جوان اول : جلوتر که هیچ جا نداره و همش روستاست، داخل اینجا هم فقط یک مهمانپذیر هست بذارید من یک زنگ بزنم
من: اِ محمدرضا ما که نیومدیم بریم مهمانپذیر، اگر نیمشه که بیا بریم جلوتر تو مسیرمون چند تا روستا هست.
محمدرضا :عزیز جان، ما مزاحم شما نمی شیم، نمی خواهیم به زحمت بیافتید
جلوی مغازه مرد مسنی شاهد صحبت ها و تعارف های ما بود
جوان اول : اصلاً چرا مهمانپذیر بیاید منزل ما بذارید من به مادرم تماس بگیریم والا، اونجا بهتر بلاخره خونه هست و راحترین
بفرمائین داخل مغازه ، خنک تر هست بفرمائین تا من هماهنگ کنم
مرد مسن داخل مغازه شد: سلام خیلی خوش آمدین، از کجا تشریف آوردین، توریستی اومدین
و محمدرضا شروع کرد راجبه سفرمون و کارهایمان توضیح داد، دو جوان با هم به کردی صحبت می کردند اصلا چیزی متوجه نمی شدم اما از حالت صورت جوان دوم فیهمیدم که خیلی موافق پییشنهاد دوستش به ما نبود که ما رو به خونه ببره
من: ما نمی خواهیم تو زحمت بیافتید اگر امکانش نیست که ما بریم چون امشب بازی ایران و آرژانتین هست و برای ما مهمه که این بازی ببینیم
جوان اول : نه من دارم به شورای شهر زنگ می زنم ببخشید،قرار هست بیاین اینجا، ماردم رفته خونه خالم و نمیدونستم ببخشید که امکان پذیرایی در خونه خودمون نداریم ولی اگه اجازه بدین براتون با جایی دارم هماهنگ می کنم، خیلی شرمنده شدم به خدا، ببخشید که اینطوری شد.
محمدرضا : نه آقا، اختیار دارین شما ببخشید که ما مزاحم شما شدیم
جوان اول : زنگ زدم ، الان میان
من: شما اهل فوتبال هستین
جوان اول: نه اصلاً نگاه نمی کنم
من: ولی بازی امشبو نگاه کنین ، قرار هست که اتفاق های خیلی خوبی بی افته قرار هست که زیست توپی که نشونتون دادیم...
مرد مسن : خوب پس که اینطور، حالا اگه نشد منزل ما هست،اونجا تلویزیون هم داریم دور هم می شینیم بازی می بینیم ما کردها میهمان را خیلی دوست داریم والا، ولی ما تهران که می آییم اینطوری نیست، حتی وقتی بدون لباس کردی هم که باشیم، از هر کی آدرس بپرسی اصلا تحویلت نمی گیره، آدم خیلی گیج می کنن، خدانکنه آدم تو تهران لنگ بشه
من و محمدرضا هر دوتا سکوت کردیم و به هم نگاه کردیم راست می گفت در این سفر این را از زبان چندمین نفری بود که می شنیدیم وای برما ، وای بر شهر
جوان اول: آقای ... آمد، مسئول مرکز مخابرات اینجا هستن، بفرمائین براتون تو مرکز جایی هماهنگ کردم
من : تو مرکز مخابرات؟
جوان اول : آره ، اونجا ما به مسافرهای نوروزی هم بعضی وقتی اسکان میدیم، خیالتان راحت دیگه ببخشید منزل نتونستیم در خدمت باشیم ، خیلی ببخشد ، واقعا شرمنده شدم
مسئول مرکز مخابرات : بفرمائین، سلام خیلی خوش آمدین، با ماشین آمدین؟
ما از جوان اول و دوم و مرد مسن خیلی تشکر کردیم و سپس خداحافظی
وقتی رسیدم ، اصلا باورم نمی شد، اقامت ما در داخل ساختمان مخابرات بود، و اتاقی که تلویزیون داشت، قسمت های مختلف آشپرخانه، سرویس بهداشتی و حمام را به ما نشان داد و شماره تلفنش را داد و گفت هر چی نیاز داشتین به من زنگ بزنین و سپس کلید پارکینگ و در ورودی ساختمان را به ما تحویل داد و رفت
من و محدرضا هر دو متعجب بودیم، نه به خاطر اینکه محل اقامتمون در اینجا بود بلکه به خاطر همه احساس مسئولیتی که تمام آنها نسبت به ما داشتن، ما فقط یک سئوال کردیم و آنها نهایت سعی شان را انجام دادند، حتی موقعی که جوان دوم داشت دوستش را به کردی متقاعد می کرد که ما را در منزل نپذیرند ، مرد مسن به کردی به آنها چیزی گفت و سپس ما را برای منزل خودش دعوت کرد ، ما در حریم شهر بودیم تا قبل از این تصورم بر این بود که تمام این روحیات در فضای شهری خیلی کمرنگ تر شده اما آنها به ما یاد دادند که هر جا که باشیم اصالت و هویت چیزی است که تا ابد ماندگار خواهد شد همین و بس